ماهایلون ؟ چیست ؟ چرا؟
ژوئن 25, 2008
چرا اسم این وبلاگ رو ماهایلون گذاشتم ؟
وقتی بچه بودم ، فیلم زیاد می دیدم ! ولی ارضاء نمی شدم ، یه روز یه جمله از ریچارد بندلر دیدم که می گفت ، من تعجب میکنم وقتی می بینم مردم
وقت میزارن و به سینما میرن و بعد میگن اونطور که فکر می کردم نبود ! چرا فیلمی که فکر می کنند و بهتر هم هست رو تو ذهن
خودشون نمی بینند؟؟
این جمله تو اون زمان خیلی رو من تاثیر گذاشت ! خصوصا که من اونموقع پسری بودم به شدت تخیل محور ! جنگ بین کهشکانی ها و … لول
( قبلش البته یه سری کمیک استریپ تو اول راهنمایی برای بچه های همکلاسیم می کشیدم )
از دوم راهنمایی شروع شد ! اوایل شوخی بود ، فقط فیلم های ذهنی طنزی درست می کردم ! یه سریال هم داشتم به اسم دیوانگان ، کمدی که هر روز برا بچه های همکلاسی تعریف می کردم و اونام با شوق گوش می دادن
تا اینکه پا به 17 سالگی گذاشتم و فیلم های ذهنیم مضمون گرا شد
ماهایلون ، یکی از همین فیلم های ذهنیه
در زمان و مکان نامعلوم مثل همیشه ! یه شهر با مردمانی که جز نیکی و خوبی به چیز دیگه فکر نمی کنند و همیشه این شهر جنگجویان مقدس
پرورش داده و برای نیکی جنگ های بسیار کردن و … ؛
به ظاهر تنها مشکل شهر یه شیطان بزرگ به اسم ماهایلون ! ؛
یک روز ساکنین شهر تصمیم می گیرن ، طلسم ترسشون رو بشکنن و با یک ارتش بزرگ و همچنین قویترین و شجاع ترین جنگجویان مقدسشون به
. جنگ ماهایلون برن
اما وقتی به ماهایلون میرسن ، …. و اتفاقات جالبی میافته
داستان ضد مذهب نیست ، به هیچ وجه ! فقط حمایتیست از بی خدایان و مذهب ناباوران ! تو اکثر جوامع اینطور تلقی میشه اینجور آدما ، انسان های
پست و … هستند و نمیشه بهشون اعتماد کرد و …؛
شاید یکم اغراق کرده باشم ولی واقعا تو این شرایط احتیاجه
داستان زیادی به ذهنم اومده و باهاشون زندگی کردم ! اما هیچوقت نشده عاشق یکی از شخصیت های داستان شم ! داستان نکتان ! قبیله 8 نفری
که کل قیبله نابود شده و این 8 نفر بازمانده هستن و وحشی زندگی میکنن
که یه روز یکیشون کشته میشه ، و تصمیم میگیرن و قاتل که فکر میکردن یکی از همین 8 نفره رو بکشن ، ریماس برادر بزرگتر قاتل رو می بخشه
و بعد این بخشیدن یه سری اتفاقات دیگه میافته که 7 نفر باقیمانده بصورت صعودی به پیشرفت فکری میرسن ! طوری که این 7 نفر زاغه نشین ،
تفکرات و عقاید مردمان شهر فوق العاد بزرگ همسایه رو غیر مستقیم به تمسخر می گیرن ، تاجایی که امپراطور حکم قتلشون رو میده و …؛
یا اون یکی داستانم ، که پلیسی که دنبال یه تبهکار که قاتل و تجاوزگر بی رحمه میره و توسط همین تبهکار تو تعقیب و درگیری ها به کما میره و
و وقتی بعد مدت ها به هوش میاد ، میفهمه که اون تبهکارو به یک جزیره متروک تبعید کردن ، به شدت آشفته میشه و با هواپیما دنبال طرف میره
تا خودش ، بکشتش ، هوایپما آسیب می بینه و اینم کنار یه جزیره سقوط می کنه و یه مرد ژولیده و آشفته که حرف نمی زنه جونشو نجات میده
و همین مرد ساکت تحول اخلاقی تو پلیس انتقام جو ایجاد میکنه ! وقتی که تیم نجات دنبال پلیس می گرده و پیداش میکنه و پلیس مذکور بر میگرده و از
از رو نقشه جایی که بوده و مروری که به عکسا میکنه میفمه کسی که نجاتش داده و … همون تبهکار معروفه که تغییر کرده و …؛
یا اون مرد دائم المست که زنشو سالها پیش کشته بودن و با پسر کوچیکش کنار یه برکه زندگی میکرد و در واقع پسرشو نمی دید و یه روز بر اثر یه
ماجرا به خودش میاد و شروع به تلافی میکنه و دختر بزرگترشو هم که به کارگری تو یه مزرعه فرستاده بوده بر میگردونه و …؛
کلی داستان های این مدلی با شخصیت های دوست داشتنی
ولی ماهایلون با همه اینا فرق میکنه ! دوست دارم وقتی که ماهایلون جوون بود ، تو میدان جنگ دو شهر ! وقتی که داشت جنگ رو ترک میکرد
و اون مردک ابله نادان فریاد می زد ماهایلون ! ترسو ، میدان رو ترک نکن
ولی ماهایلون خیلی راحت قدم میزد و تو بگ گراند ذهنیش یک موزیک آرامبخش پخش میشد و انگار نه صدای فریاد اون مرد و نه صدای شمشیر و … رو می شنید ؛
من دوست دارم اون لحظه تو تخیلاتم با ماهایلون قدم بزنم
دوست دارم وقتی که ماهایلون بی پروا تو شهر عقایدش رو فریاد میزد ، منم بی پروا عقایدمو بگم
//
می خوام برا اولین بار یکی از این فیلم های ذهنیم رو به تدریج تبدیل به داستان مکتوب تو همین وبلاگ کنم ، اینطوری آسوده خاطرتر میشم