چرا اسم این وبلاگ رو ماهایلون گذاشتم ؟

 

 وقتی بچه بودم ، فیلم زیاد می دیدم ! ولی ارضاء نمی شدم ،  یه روز یه جمله از ریچارد بندلر دیدم که می گفت ، من تعجب میکنم وقتی می بینم مردم

وقت میزارن و به سینما میرن و بعد میگن اونطور که فکر می کردم نبود ! چرا فیلمی که فکر می کنند و بهتر هم هست رو تو ذهن

 خودشون نمی بینند؟؟

این جمله تو اون زمان خیلی رو من تاثیر گذاشت ! خصوصا که من اونموقع پسری بودم به شدت تخیل محور ! جنگ بین کهشکانی ها و … لول

( قبلش البته یه سری کمیک استریپ تو اول راهنمایی برای بچه های همکلاسیم می کشیدم ) 

از دوم راهنمایی شروع شد ! اوایل شوخی  بود ، فقط فیلم های ذهنی طنزی درست می کردم ! یه سریال هم داشتم به اسم دیوانگان ، کمدی که هر روز برا بچه های همکلاسی تعریف می کردم و اونام با شوق گوش می دادن

تا اینکه پا به 17 سالگی گذاشتم و فیلم های ذهنیم مضمون گرا شد

ماهایلون ، یکی از همین فیلم های ذهنیه 

در زمان و مکان نامعلوم مثل همیشه ! یه شهر با مردمانی که جز نیکی و خوبی به چیز دیگه فکر نمی کنند و همیشه این شهر جنگجویان مقدس

پرورش داده و برای نیکی جنگ های بسیار کردن و … ؛

به ظاهر تنها مشکل شهر یه شیطان بزرگ به اسم ماهایلون ! ؛

یک روز ساکنین شهر تصمیم می گیرن ، طلسم ترسشون رو بشکنن و با یک ارتش بزرگ و همچنین قویترین و شجاع ترین جنگجویان مقدسشون به

. جنگ ماهایلون برن    

 اما وقتی به ماهایلون میرسن ، …. و اتفاقات جالبی میافته

داستان ضد مذهب نیست ، به هیچ وجه ! فقط حمایتیست از بی خدایان و مذهب ناباوران ! تو اکثر جوامع اینطور تلقی میشه اینجور آدما ، انسان های

پست و … هستند و نمیشه بهشون اعتماد کرد و …؛

شاید یکم اغراق کرده باشم ولی واقعا تو این شرایط احتیاجه

داستان زیادی به ذهنم اومده و باهاشون زندگی کردم ! اما هیچوقت نشده عاشق یکی از شخصیت های داستان شم ! داستان نکتان ! قبیله 8 نفری

 که کل قیبله نابود شده و این 8 نفر بازمانده هستن و وحشی زندگی میکنن

که یه روز یکیشون کشته میشه ، و تصمیم میگیرن و قاتل که فکر میکردن یکی از همین 8 نفره رو بکشن ، ریماس برادر بزرگتر قاتل رو می بخشه

و بعد این بخشیدن یه سری اتفاقات دیگه میافته که 7 نفر باقیمانده بصورت صعودی به پیشرفت فکری میرسن ! طوری که این 7 نفر زاغه نشین ، 

تفکرات و عقاید مردمان شهر فوق العاد بزرگ همسایه رو غیر مستقیم به تمسخر می گیرن ، تاجایی که امپراطور حکم قتلشون رو میده و …؛

یا اون یکی داستانم ، که پلیسی که دنبال یه تبهکار که قاتل و تجاوزگر بی رحمه میره و توسط همین تبهکار تو تعقیب و درگیری ها  به کما میره و 

و وقتی بعد مدت ها به هوش میاد ، میفهمه که اون تبهکارو به یک جزیره متروک تبعید کردن ، به شدت آشفته میشه و با هواپیما دنبال طرف میره 

تا خودش ، بکشتش ، هوایپما آسیب می بینه و اینم کنار یه جزیره سقوط می کنه و یه مرد ژولیده و آشفته که حرف نمی زنه جونشو نجات میده

و  همین مرد ساکت تحول اخلاقی تو پلیس انتقام جو ایجاد میکنه ! وقتی که تیم نجات دنبال پلیس می گرده و پیداش میکنه و پلیس مذکور بر میگرده و از

از رو نقشه جایی که بوده و مروری که به عکسا میکنه میفمه کسی که نجاتش داده و … همون تبهکار معروفه که تغییر کرده و …؛

   یا اون مرد دائم المست که زنشو سالها پیش کشته بودن و با پسر کوچیکش کنار یه برکه زندگی میکرد و در واقع پسرشو نمی دید و یه روز بر اثر یه

ماجرا به خودش میاد و شروع به تلافی میکنه و دختر بزرگترشو هم که به کارگری تو یه مزرعه فرستاده بوده بر میگردونه و …؛

کلی داستان های این مدلی با شخصیت های دوست داشتنی

ولی ماهایلون با همه اینا فرق میکنه ! دوست دارم وقتی که ماهایلون جوون بود ، تو میدان جنگ دو شهر ! وقتی که داشت جنگ رو ترک میکرد 

و اون مردک ابله نادان فریاد می زد ماهایلون ! ترسو ، میدان رو ترک نکن

ولی ماهایلون خیلی راحت قدم میزد و  تو بگ گراند ذهنیش یک موزیک آرامبخش پخش میشد و انگار نه صدای فریاد اون مرد و نه صدای شمشیر و … رو می شنید ؛

من دوست دارم اون لحظه تو تخیلاتم با ماهایلون قدم بزنم

دوست دارم وقتی که ماهایلون بی پروا تو شهر عقایدش رو فریاد میزد ، منم بی پروا عقایدمو بگم

//

می خوام برا اولین بار یکی از این فیلم های ذهنیم رو به تدریج  تبدیل به داستان مکتوب تو همین وبلاگ کنم ، اینطوری آسوده خاطرتر میشم

 

 

3 نظر تا “ماهایلون ؟ چیست ؟ چرا؟”

  1. شهرام گفت

    شدیدا درک میکنم !
    اما منبع این داستنها رو نگفتی ! یعنی تو هوشیاری کامل بودیو نشستی داستان توی ذهنت خلق کردی و بعدا مکتوب ش میکنی یا نه اینو توی خواب ها و نابیداریهات دیدی !
    ،
    میدونی منهم داستانهای زیادی میبینم و تو ذهنم پرورش پیدا میکنن تا جایی که بعضی هاشون انقدر عالین که فکر میکنم میشه ازشون یه فیلم ساخت !
    و حتی از تراژیک بودن اونها خودم هم تا چند روزی درگیرم که چه معنی میدادن !
    ولی هیچوقت نتونستم بعد از دیدنشون! بلند شم و اونها رو برا همیشه یه جا کتوبشون کنم !
    ولی ، اینها مستقیم از ذهن هوشیارم نمیان ! اکثرا در خواب ولی انقدر واقعی که حتی تیتراژ فیلم هم تو خواب میبینم !
    لوووول ! خنده داره !
    پف .

    +

    این فونتتم عوض کن !

    فعلا

  2. mahaylon گفت

    شهرام !
    :happy cry:

    منبع ؟ اکثرا محصول راه رفتن چندین ساعته و پشت سر هم تو خونس ! + تعداد کافی چایی در حین راه رفتن
    به جز دو مورد داستان که تو خواب دیدم و تو بیداری ادامش دادم

    مکتوبش ؟ تاحالا هیچکدومو مکتوب نکردم ، این یکی در واقع اولینشونه که میخواد مکتوب شه ( اگه اینم نخوره به یون گشادی (

    //

    یه چیز جالب هم هست همیشه دوست دارم یه فضا و مکان خارج از زمان و مکان خودمون درست کنم و یه چند ساعتی از دنیای واقعی فرار کنم توش

    //

    این فونتم 100 درصد باید عوض کنم دیگه !

  3. Amiro گفت

    ایول! خیلی خوب بود ماهایلون!

يك پاسخ برايش بگذاريد