تو جف باکلی رو میشناسی ؟
آگوست 3, 2008
ماها آدمای خاصی هستیم ، با افکار و سلایق مخصوص ، که سبک زندگیمون با بقیه مردم فرق فاحشی داره .
از نوع فیلم دیدن ، موسیقی ، کتاب و روابط و … فرق داریم.
اونایی که با موسیقی زندگی می کنن ، و وقتی در خونه رو باز می کنن ، دکمه پخش پلیرشونو میزنن و هدفون تو گوش ! دوست دارن
با موسیقی که همراشونه از مردمی که چندان نزدیکی نمی بینن باهاشون فاصله بگیرن !
امان از دست کسایی که هدفونو می بینن ولی میان آدرسی ، چیزی و … می پرسن ! اونم بین اون همه آدم ! کلافه میشم از دست اینا ! لوول !
رو پله برقی های به سمت خروج مترو بودم ، و جف باکلی داشت ناله می کرد تو گوشام ! یه پسره کنارم بود ، با دست اشاره کرد ، با خودم گفتم ! شت ! یکی دیگه که میخواد گیر بده وسط موزیک ! از رو شلوارم دکمه stop رو زدم ! گفتم ” بله ؟ ” ، گفت می شنوین الان ؟ گفتم آره قطعش کردم ! گفتم جف باکلی بود ؟؟ با حیرت موندم ! ادامه داد ! آهنگ Lover You Should’ve Come Over بود ؟؟
با تعجب پرسیدم تو جف باکلی رو میشناسی ؟
از مترو اومدیم بیرون و کلی باهم گپ زدیم ! چه پسر نازنینی بود ! می گفت با راک دهه 70 حال می کنه و رسیدیم به jimmy page و …
از امروزی هام می گفت که با توم یورک و radiohead حال میکنه !
تو اون شلوغی یه هم سلیقه و هم سبک پیدا کرده بودم ! جالب بود ! حداقل ارزش یه پست بلاگ شدن رو داشت .

ٌWalking With Cavemen
ژوئن 27, 2008
یکی از دلبستگی های همیشگیم فیلم مستنده
نسل های پیشین فیلم های مستند معمولا فیلم های با دوربین های بی کیفیت و فضای خشک و … بود . البته برا کسی که عشق مستند بود همینام هیجان انگیز بود !( کیه که شکار شیر با تیرکمان رو هر دفعه ببینه و لذت نبره با وجود اینکه فضای خشک و … داره ) ولی مخاطب عام کمتری داشت ! جدیدا فیلم های مستند با استفاده از جلوه های ویژه و فیلم برداری های حرفه ای و سناریوهای به مراتب داستانی تر
از نسل های مستندهای جدیده ! مستندی که هر کسی رو میتونه به خودش جذب کنه !Walking With Cavemen
اگر دوست دارید اجدادمون رو ببینید و از گذشته خودمون بهتر آگاه شید ، حتما این مستند رو ببنید
ها شروع میشه australopithecus afarensis داستان با
محوریت داستان اول زنی به اسم لوسی است ، لوسی یک کاراکتر واقعیست که اسکلت آن در سال 1974 کشف شد
گوینده این مستنند پروفسور رابرت وینستون معروفه ! ( همونی کسی به آقامون ریچارد داوکینز در کمال مودب بودن و … بخاطر کتاب توهم خدا اعتراض کرده بود )؛
لوسی درگیر ماجرای غم انگیزی می شود
یکی دیگه از چیزای جالب مستند ، رابرت وینستون وسط فیلم با اجدادمون چهره به چهره میشه ! تو قسمت اول مستند بالای جسد لوسی به نوعی عزاداری میکنه و جالبه حتی از دیدن دختر بزرگ تر می ترسه
تصاویر لوسی ، وقتی که عقاب سیاه بر فراز آسمان به دنبال شکار و بچه رو زمین و لوسی مادر وار به طرف بچه میره و تا نجاتش بده
نسل های بعدی
یکی از دلایلی که بارها و بارها تو مستند اجدادمون رو در رو با وسایل امروزی یا رابرت وینستون میشن ، فکر می کنم برا نشون دادن سایز نسبی اجدادمونه
ها habilis
یکی از قسمت های جالب فیلم دعوای بین دو موجود مختلف انسانی بر سر غذاس
ها habilis و rudolfensis دعوای
هاergaster و اما نسل بعدی
زن حامله / تیریپ لاو :کریزی
heidelbergensis سه برادر
زخمی شدن یکی از برادران
تلاش برای زنده نگه داشتن برادر
ها می رسیم ! نسل محبوب من neanderthal حالا به
به نظر می رسه اولین موجوداتی که روی زمین موسیقی نواختن رو شروع کردن همین نئاندرتال ها بودن ( با سازهای بادی)؛
و شروع هنر
ماهایلون ؟ چیست ؟ چرا؟
ژوئن 25, 2008
چرا اسم این وبلاگ رو ماهایلون گذاشتم ؟
وقتی بچه بودم ، فیلم زیاد می دیدم ! ولی ارضاء نمی شدم ، یه روز یه جمله از ریچارد بندلر دیدم که می گفت ، من تعجب میکنم وقتی می بینم مردم
وقت میزارن و به سینما میرن و بعد میگن اونطور که فکر می کردم نبود ! چرا فیلمی که فکر می کنند و بهتر هم هست رو تو ذهن
خودشون نمی بینند؟؟
این جمله تو اون زمان خیلی رو من تاثیر گذاشت ! خصوصا که من اونموقع پسری بودم به شدت تخیل محور ! جنگ بین کهشکانی ها و … لول
( قبلش البته یه سری کمیک استریپ تو اول راهنمایی برای بچه های همکلاسیم می کشیدم )
از دوم راهنمایی شروع شد ! اوایل شوخی بود ، فقط فیلم های ذهنی طنزی درست می کردم ! یه سریال هم داشتم به اسم دیوانگان ، کمدی که هر روز برا بچه های همکلاسی تعریف می کردم و اونام با شوق گوش می دادن
تا اینکه پا به 17 سالگی گذاشتم و فیلم های ذهنیم مضمون گرا شد
ماهایلون ، یکی از همین فیلم های ذهنیه
در زمان و مکان نامعلوم مثل همیشه ! یه شهر با مردمانی که جز نیکی و خوبی به چیز دیگه فکر نمی کنند و همیشه این شهر جنگجویان مقدس
پرورش داده و برای نیکی جنگ های بسیار کردن و … ؛
به ظاهر تنها مشکل شهر یه شیطان بزرگ به اسم ماهایلون ! ؛
یک روز ساکنین شهر تصمیم می گیرن ، طلسم ترسشون رو بشکنن و با یک ارتش بزرگ و همچنین قویترین و شجاع ترین جنگجویان مقدسشون به
. جنگ ماهایلون برن
اما وقتی به ماهایلون میرسن ، …. و اتفاقات جالبی میافته
داستان ضد مذهب نیست ، به هیچ وجه ! فقط حمایتیست از بی خدایان و مذهب ناباوران ! تو اکثر جوامع اینطور تلقی میشه اینجور آدما ، انسان های
پست و … هستند و نمیشه بهشون اعتماد کرد و …؛
شاید یکم اغراق کرده باشم ولی واقعا تو این شرایط احتیاجه
داستان زیادی به ذهنم اومده و باهاشون زندگی کردم ! اما هیچوقت نشده عاشق یکی از شخصیت های داستان شم ! داستان نکتان ! قبیله 8 نفری
که کل قیبله نابود شده و این 8 نفر بازمانده هستن و وحشی زندگی میکنن
که یه روز یکیشون کشته میشه ، و تصمیم میگیرن و قاتل که فکر میکردن یکی از همین 8 نفره رو بکشن ، ریماس برادر بزرگتر قاتل رو می بخشه
و بعد این بخشیدن یه سری اتفاقات دیگه میافته که 7 نفر باقیمانده بصورت صعودی به پیشرفت فکری میرسن ! طوری که این 7 نفر زاغه نشین ،
تفکرات و عقاید مردمان شهر فوق العاد بزرگ همسایه رو غیر مستقیم به تمسخر می گیرن ، تاجایی که امپراطور حکم قتلشون رو میده و …؛
یا اون یکی داستانم ، که پلیسی که دنبال یه تبهکار که قاتل و تجاوزگر بی رحمه میره و توسط همین تبهکار تو تعقیب و درگیری ها به کما میره و
و وقتی بعد مدت ها به هوش میاد ، میفهمه که اون تبهکارو به یک جزیره متروک تبعید کردن ، به شدت آشفته میشه و با هواپیما دنبال طرف میره
تا خودش ، بکشتش ، هوایپما آسیب می بینه و اینم کنار یه جزیره سقوط می کنه و یه مرد ژولیده و آشفته که حرف نمی زنه جونشو نجات میده
و همین مرد ساکت تحول اخلاقی تو پلیس انتقام جو ایجاد میکنه ! وقتی که تیم نجات دنبال پلیس می گرده و پیداش میکنه و پلیس مذکور بر میگرده و از
از رو نقشه جایی که بوده و مروری که به عکسا میکنه میفمه کسی که نجاتش داده و … همون تبهکار معروفه که تغییر کرده و …؛
یا اون مرد دائم المست که زنشو سالها پیش کشته بودن و با پسر کوچیکش کنار یه برکه زندگی میکرد و در واقع پسرشو نمی دید و یه روز بر اثر یه
ماجرا به خودش میاد و شروع به تلافی میکنه و دختر بزرگترشو هم که به کارگری تو یه مزرعه فرستاده بوده بر میگردونه و …؛
کلی داستان های این مدلی با شخصیت های دوست داشتنی
ولی ماهایلون با همه اینا فرق میکنه ! دوست دارم وقتی که ماهایلون جوون بود ، تو میدان جنگ دو شهر ! وقتی که داشت جنگ رو ترک میکرد
و اون مردک ابله نادان فریاد می زد ماهایلون ! ترسو ، میدان رو ترک نکن
ولی ماهایلون خیلی راحت قدم میزد و تو بگ گراند ذهنیش یک موزیک آرامبخش پخش میشد و انگار نه صدای فریاد اون مرد و نه صدای شمشیر و … رو می شنید ؛
من دوست دارم اون لحظه تو تخیلاتم با ماهایلون قدم بزنم
دوست دارم وقتی که ماهایلون بی پروا تو شهر عقایدش رو فریاد میزد ، منم بی پروا عقایدمو بگم
//
می خوام برا اولین بار یکی از این فیلم های ذهنیم رو به تدریج تبدیل به داستان مکتوب تو همین وبلاگ کنم ، اینطوری آسوده خاطرتر میشم
گوجه فرنگی و مست شدن
ژوئن 14, 2008
روزی روزگاری تو همین ایران خودمون گوجه فرنگی رو مست کننده می دونستن
چه بدبخت بیچاره هایی که سر خوردن گوجه فرنگی تو مکان های
عمومی شلاق خوردن !
من داشتم به این فکر میکردم ، جوون های جاهل اون موقع چی می کردن ؟
احتمالا یکی میرفته 1 کیلو گوجه فرنگی ، با هزارتا مکافات پیدا میکرده بچه ها بیان امشب دور همی بریم معراج ! یه گوجه فرنگی پیدا کردم خیلی توپه
چیپس و ماست و گوجه فرنگی میزدن ! بعد 1 ساعت دکی ! چرا تاثیر نداشت
این که خوبه ، احتمالا یکی برا اینکه کم نیاره بعد 3 ، 4 تا گوجه خوردن میگفته آقا منو گرفت
یا حتی بد تر ، یکی جو گیر میشده ، بالا میاورده
نتیجه گیری اخلاقی :
یه زمان آقایون به اینترنت و سی دی و … ، هرچی فحش بود می دادن ! الان تو سایت ساختن سر و پا میشکونن
چقدر دیگه ، باید بگذره تا گوجه فرنگی های مست آور دیگه تو این مملکت ، جا بیفته مست کننده نیستن ! واقعا چقدر دیگه ؟
hello world !
ژوئن 14, 2008
آقا داستان مام جالبه ! وقتی همه از بلاگ نویسی کشیدن بیرون تازه شروع کردیم بلاگ نویس شدن ! به جون بچه های منتشر نشدم ولی تلافی می کنم
Hello world!
ژوئن 14, 2008
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

























